تبليغاتX
گیلاسهای نَ شُسته II
شعر
 
سلام دوست عزیز

 حتما سری به وبلاگ بیابون۱ بزنید 

  http://www.biyaboon.blogfa.com 

نظر بدهید تا بدانیم در کجا ایستاده ایم.

حمید رضا

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در شنبه دوازدهم آبان 1386
 

 پایان انتظار آخرین مسافر ایستگاه

                                         

قیصر امین پور

حرف آخر عشق را ناگفته. مثل شعر/ ناگهان...

 

 

قطارمیرود/ تو میروی/

تمام ایستگاه میرود/

و من چقدر ساده ام/که سالهای سال/

در انتظارتو/

 کنار این قطار رفته ایستاده ام/

و هم چنان/  

به نرده های ایستگاه رفته / تکیه داده ام!!!!!!!

 

بزرگداشت خواجه حافظ بود که او هم آمده بود /شعری خواند تا شوری بیافریند/انگار همین دیروز بود .../و حالا باورم می شود :ناگهان چقدر زود دیر می شود.

روحش شاد

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 
خورشید

بالا آمده

و پدر که لب هاش طعم هیچ رودخانه ای نمی دهد

بغضی است

که از گلوی چروکیده ی نخل ها بالا می رود.

 کمی آنطرف تر

مادر که همیشه بوی مرگ تازه می دهد

سیاهِ سیاه

آه می کشید و قلیان،

مادر که نمیدانست

تشبادها از درزهای همین پیراهنش بلند می شوند/

زار زار گریه میکرد

که چرا نخل ها دستشان به آسمان نمیرسد؟!

 دلم شور میزند!

برادرم که با لهجه جنوبی اش

به ابرها نامه نوشته بود

سالهاست برنگشته است...

***

باید،هنوزحوالی ظهر باشد

که خورشیدِبالا آمده

عمود برچشم هایم

نامه های برادرم را پاره میکند

تا گریه های مادرم تمام نشود.

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 

 

سلام

دیروز "من" و "ارسلان باقری "و "میخوش ولی زاده" و "تهمورث قائدی "فرصت با هم بودن رابه نوعی غنیمت شمردیم / این عکس ها را در لابه لای شرجی های نارس بوشهر انداخته ایم/دنیا را چه دیدی!!!

عکس ها رو  ببینید:

http://i14.tinypic.com/4hsw87qv.jpg

http://i11.tinypic.com/4gzwgrpv.jpg

http://images6.theimagehosting.com/PIC_0011.bw88.th.JPG

http://i19.tinypic.com/2v0cwxfc.jpg

http://i18.tinypic.com/2qdwa0xx.jpg

http://i13.tinypic.com/2n7weijo.jpg

http://i16.tinypic.com/4drdwd2g.jpg

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 
سال ها پیش

 

خوب یادم هست

 

خورشید کودکی بود

 

چسبیده به گوشه ی روسری ات

 

یادم هست

 

غروب ها  گریه می کرد

 

 و روسری ات پر از ستاره می شد

 

...

حالا روسری ات بزرگ شده است

 

و ستاره هاش

 

هر شب

 

نعش آن روز ها را تا صبح بدرقه می کنند.

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386  |
 
از شعر هام که رد می شوی

 

پاورچین  پاورچین!

 

حرفی  زیر پاهات منفجر نشود!

***

ببخشید! به دنیا شک کرده ام

 

وقتی

 

«بکشید» روی درب مغازه ها

 

برای کشتن کافیست!

 

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385  |
 
این کوچه

 

راهش شبیه تو نیست

 

تو که میروی

 

به خانه میرسی

 

و کوچه به بن بست/

 

هرگز نمیرسد!

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در شنبه بیستم آبان 1385  |
 
اینجا دریا کشیده ام

 

تا با پولک های پیراهنت

 

ادای ماهی در بیاوری

 

تا اینجا پر بشود از لنج های ماهیگیری

 

پر از تور

 

وتو-عروس ماهی ها-

 

از لابه لای تورها

 

لیز

 

سرک بکشی

 

عمدا دریا آورده ام

 

تا موهات موج بزند

 

تا دهانت را باز و بسته کنی

 

تا اینجا...

 

پر می شود از ناوهای جنگی

 

پر می شود از نیر وهای نظامی

 

پر می شود از نفت کش ها

 

 

 

صبر کن

 

دهانت را باز و بسته نکن

 

دریا را

 

از پیراهنت بتکان

 

نیرو های نظامی و نفت کش ها را

 

از پیراهنت بتکان

 

و تا کشته نشده ای

 

به نقاشیم برگرد!

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در دوشنبه پانزدهم آبان 1385  |
 

 باران های نارس را نمی شود چید

 

 صبر کن !

 

 چشم هایم بزرگ شوند

 

 رعد و برق بگیرند

 

 و پرندگان

 

 زخم های گُرده ی زمین را شماره کنند

 

 آن وقت

 

 دامنی بلند بپوش  

 

 بیا

 

 واز شاخه های چشمانی درشت

 

 زار  زار  زار

 

   باران بچین!

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در یکشنبه هفتم آبان 1385  |
 
هوایت

 

چشمهای گرگ و میشی ست

 

که یکی میلرزد

 

و یکی برق می زند!

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در جمعه بیست و هشتم مهر 1385  |
 
 
بالا