تبليغاتX
گیلاسهای نَ شُسته II
شعر
 

 

سلام به همه عزیزان

 

 

ماندیم!به چشمت التماسی بکنیم

 

یا کار قشنگ و باکلاسی بکنیم

 

بهتر!که دلم به قعر دریا بزنم

 

از بانک نگاهت اختلاسی بکنیم

 

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه پنجم مهر 1390  |
 
سلام دوست عزیز

 حتما سری به وبلاگ بیابون۱ بزنید 

  http://www.biyaboon.blogfa.com 

نظر بدهید تا بدانیم در کجا ایستاده ایم.

حمید رضا

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390
 
سلام به همه ی دوستان باوفا!

بالاخره بعد یه عمر با یه فسقلی در خدمتتونم: 

 

 

شروه ای بخوان!

 

بگذار تا کوچه ها به بن بست عادت نکرده اند/

 

کلامت را نفس بکشند!

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در شنبه بیستم فروردین 1390  |
 
سلام دوست عزیز

 حتما سری به وبلاگ بیابون۱ بزنید 

  http://www.biyaboon.blogfa.com 

نظر بدهید تا بدانیم در کجا ایستاده ایم.

حمید رضا

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در دوشنبه پنجم بهمن 1388
 
 

سلام دوستان :

 

 

 

بادها

 

مسافران ساده ی زمین

 

بی هیچ چمدان و تشریفاتی

 

به جایی می روند/

 

که هیچ وقت نمی رسند!

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در دوشنبه پنجم بهمن 1388  |
 
 

 

معشوقه ام

 

لنزهایت را بردار!

 

تا انسانی کشته می شود

 

دنیا

 

نه با چشم های من زیباست

 

نه با لنزهای تو

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 
 

با سلامی دوباره خدمت همه دوستان:

 

 

 

مرده های هزاران ساله

 

با چشم های پف کرده ی خواب آلود

 

دلواپس نام هایشان

 

سنگ قبرها را به نظاره نشسته اند!

 

 

کسی خواب دیده بود:

 

پاک کن ها

 

تاریخ را نشانه گرفته اند!

 

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در جمعه دوم مرداد 1388  |
 

 پایان انتظار آخرین مسافر ایستگاه

                                         

قیصر امین پور

حرف آخر عشق را ناگفته. مثل شعر/ ناگهان...

 

 

قطارمیرود/ تو میروی/

تمام ایستگاه میرود/

و من چقدر ساده ام/که سالهای سال/

در انتظارتو/

 کنار این قطار رفته ایستاده ام/

و هم چنان/  

به نرده های ایستگاه رفته / تکیه داده ام!!!!!!!

 

بزرگداشت خواجه حافظ بود که او هم آمده بود /شعری خواند تا شوری بیافریند/انگار همین دیروز بود .../و حالا باورم می شود :ناگهان چقدر زود دیر می شود.

روحش شاد

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 
خورشید

بالا آمده

و پدر که لب هاش طعم هیچ رودخانه ای نمی دهد

بغضی است

که از گلوی چروکیده ی نخل ها بالا می رود.

 کمی آنطرف تر

مادر که همیشه بوی مرگ تازه می دهد

سیاهِ سیاه

آه می کشید و قلیان،

مادر که نمیدانست

تشبادها از درزهای همین پیراهنش بلند می شوند/

زار زار گریه میکرد

که چرا نخل ها دستشان به آسمان نمیرسد؟!

 دلم شور میزند!

برادرم که با لهجه جنوبی اش

به ابرها نامه نوشته بود

سالهاست برنگشته است...

***

باید،هنوزحوالی ظهر باشد

که خورشیدِبالا آمده

عمود برچشم هایم

نامه های برادرم را پاره میکند

تا گریه های مادرم تمام نشود.

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 

 

سلام

دیروز "من" و "ارسلان باقری "و "میخوش ولی زاده" و "تهمورث قائدی "فرصت با هم بودن رابه نوعی غنیمت شمردیم / این عکس ها را در لابه لای شرجی های نارس بوشهر انداخته ایم/دنیا را چه دیدی!!!

عکس ها رو  ببینید:

http://i14.tinypic.com/4hsw87qv.jpg

http://i11.tinypic.com/4gzwgrpv.jpg

http://images6.theimagehosting.com/PIC_0011.bw88.th.JPG

http://i19.tinypic.com/2v0cwxfc.jpg

http://i18.tinypic.com/2qdwa0xx.jpg

http://i13.tinypic.com/2n7weijo.jpg

http://i16.tinypic.com/4drdwd2g.jpg

|+| نوشته شده توسط حمید رضا برزکار در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا