خورشید
بالا آمده
و پدر که لب هاش طعم هیچ رودخانه ای نمی دهد
بغضی است
که از گلوی چروکیده ی نخل ها بالا می رود.
کمی آنطرف تر
مادر که همیشه بوی مرگ تازه می دهد
سیاهِ سیاه
آه می کشید و قلیان،
مادر که نمیدانست
تشبادها از درزهای همین پیراهنش بلند می شوند/
زار زار گریه میکرد
که چرا نخل ها دستشان به آسمان نمیرسد؟!
دلم شور میزند!
برادرم که با لهجه جنوبی اش
به ابرها نامه نوشته بود
سالهاست برنگشته است...
***
باید،هنوزحوالی ظهر باشد
که خورشیدِبالا آمده
عمود برچشم هایم
نامه های برادرم را پاره میکند
تا گریه های مادرم تمام نشود.
|
+| نوشته شده توسط
حمید رضا برزکار در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
|